پاتوق سخن
ایستگاه مطالب داغ سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، ادبی و قرآنی
از گوشه گوشه جاده های شهر من
صدای بانگ‌ و جرسی می آید
وز میان شعله بار حادثه،
هر روز صدای کسی می آید
از بس هوای دود و باروت کشنده است
انگار صدای چه چه بلبل از قفسی می آید
صدا صدای آشنایی است یاران خدارا
بشتابید که قصاب دهر با خبثی می آید
کودکی که یکروز به مکتبش رفته بود
با یال و کاکل پر از خون، عسسی می آید
طفلکی معصوم دستی به دست پدر
هر روز در آن محل دنبال قصصی می آید
بای ذنب قتلت ای زاهد ریایی
از فکر نحس تو هر روز حدثی می آید
رهبر تو خرس و گبر دیو دد باشد مدام
بر فرح شیطان بزرگ فرسی می آید

[ دوشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 15:49 ] [ سید محمد کبیر حیدری ] [ ]
خانه دلم در آتش عشقی میسوزد
شعله اش بر چتر آسمان
کهکشان وسیع و بی کرانه
وز دود آن پر از ابر و سحاب
شاهدخت روزگار من
با خورشید عالم تاب
در رقابت تنگاتنگ
تمام شب شهر من روشن باشد
وز دیدن رویش تاریکی کوچه ها
هم قشنگ باشد
نی چه گفتم؟!
کوچه ها
خانه ها
شهرها
دیده ها
همه جا شود روشن
هیزم اش از رگ رگ خون من باشد
وسعت مهراو‌ فراخ تر از دشت و دمن باشد
تنها فرق او با خورشید
اینکه:
او بر دور زمین می چرخد
بر دور او من
چه می‌ نامی این چرخش شیدایی من
رقص بسمل،
چرخش ایام،
یا سماع صوفیانه،
یا گردش پروانه و شمع،
و یا مستی مستان و ملنگ
به هر اسم و به هر رسمی
که خوانند
منم مخمورآن خمار خدنگ
جنون دارم از از چشمان شهلایی و تنگ
کیست که چون من عاشق رخسارش باشد
"عاشقی عیب رندان بلاکش باشد"

[ دوشنبه یکم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 16:4 ] [ سید محمد کبیر حیدری ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس