ابرهای آسمان ما سترون بود
هیچ انتظار از آن نداشتیم
اما از بد بختی ما
هر روز
باران سرخ حادثه می بارد
چه گران است بوی زندگی
بر مشام خون آلود
هر روز در کنار جاده های شهر
رقصِ بسمل
آن زمان که کودکی معصوم
در شعله بار صاعقه می سوخت
من زار می گریستم
وز نهیب نحس بمب
گنجشک های تشنه هراسان
تا شهر های دور پریدند
جام آفتاب در افق ما بشکسته است
زینرو مدام مانوس تاریکی
رستم داستان ما را
ضحاک دهر
نیست و نابود کرد
و اینک تبر بر دست
تک درختی امید را
نشانه رفت
آن را شکست و
به شانه کرد
و آن سوی جوی قریه
باز هم نظاره دارد
هر زمان مرغ آرزو
بر زندگی مان نزدیک می شود،
با بوغ و کرنای زشت
پراکنده سازد
صدای چه چه قناری باغ
دیگر شنیدنی نیست
دلم به وسعت زمین
اشک دارد و غم
هر روز عضو از بدنم
گوسفند وار
در منطق آنان
سلاخی می شود
فقط یک گلون پر از درد
و اندوه به سنگینی هندوکش
و بلندی چون دماوند
مانده و بس
تا رمقی است
درد هزار گلون زخمی را می سرایم
نوای آنان باشم که به اجبار
سرود شان را در گلوگاه
خموش کرده اند
این مثلث ادامه دارد
قلم
درد
و من.
هموطن!
می نویسم
با قلمی، درد ترا
منی که مابودیم
و میخواهند
من من شویم
ما، ما میمانیم
تا من خواهان را
با خنجر ما
سر به نیست کنیم
جاوید باد
ما