پاتوق سخن
ایستگاه مطالب داغ سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، ادبی و قرآنی

پاییز جان!
تا میتوانی زرد شو
سرد شو
سرد شو
و باز هم سرد شو
برگ هایت را ببار
بر سر و صورت مان
و بر زمین سردتر مان
خیالت هم راحت؛
ما حالمان
"خوب" است.

[ سه شنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۰ ] [ 21:28 ] [ سید محمد کبیر حیدری ] [ ]

هر کجـــا مـــرز کشیدند،  شمـــا پُل بزنید

حرف “تهران” و “سمرقند” و “سرپُل” بزنید

هرکه از جنگ سخن گفت، بخندید بر او

حرف از پنجـــره ی  رو به تحمــل بزنید

نه بگویید، به بت‌های سیاسی نه، نه!

روی گــور همه ی تفرقـــه‌ها گُل بزنید

مشتی از خاک “بخارا” و گِل از “نیشابور”

با هم آرید و به مخروبــه ی “کابل” بزنید

دختران قفس‌ افتاده ی “پامیــر” عزیز

گُلی از باغ خراسان به دوکاکل بزنید

جام از “بلخ” بیارید و شراب از “شیراز”

مستی هر دو جهـان را به تغزل بزنید

هرکجــــا مرز… -ببخشید که تکرار آمد

فرض بر این که- کشیدند، دوتا پُل بزنید

نجیب "بارور "

[ سه شنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۰ ] [ 17:45 ] [ سید محمد کبیر حیدری ] [ ]

یاد باد آن‌ روزگاران
که ما را بود هفت شهر عشق و
اندر خم هر کوچه عطاری،
و مولانای در حسرت طی.
اکنون نه شهریست
و نه عشقی.
از هفت شهر عشق
فقط هفت شهر وحشت
مانده و بس
از جلال فقط جلال سمایش
و از عشق فقط کذب ادعایش
عطاران نیز مشکی ندارند
و خود می بویند و بس
در خم هر کوچه ما
صیادی در کمین
و با تیغ آویخته
در انتظار گلوگاهی
در چهار و سه شهر ما
وحشتی است روز افزون
انگار زمین این شهر
از خون مکرر ما
"هل من مزید" می خواهد
و افق شهر ما
در تبانی با شب،
گردش زمین
بر مدار خورشید را
معامله ننگین کرده است
و ما همچنان
مانوس تاریکی
و وِرد زبان ما
یا "نور و" یا "نور"

[ پنجشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۰ ] [ 17:18 ] [ سید محمد کبیر حیدری ] [ ]

ارزش خواندن دارد👇👇👇

مراسم عروسی بود؛ پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد پیشش آمد و‌ گفت: 
سلام استاد آیا من را می‌شناسید؟
معلم باز نشسته جواب داد:
خیر عزیزم فقط می‌دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.‌
‌   داماد ضمن معرفی خود گفت: 
چطور آخه مگه میشه من را فراموش کرده باشید!؟
یادتان هست سال‌ها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش‌آموزان را بگردم.
‌  گفتید همه باید رو به دیوار بایستند و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون می‌آورید و جلوی دیگر معلمین و دانش‌آموزان آبرویم را می‌برید.

‌  شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیه‌ی دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال‌های بعد در آن مکتب هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت ندادند و خبردار نشدند و شما آبروی من را نبردید. ‌
‌  استاد گفت: 
باز هم شما را نشناختم! 
ولی واقعه را دقیق یادم هست...
چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان، چشم‌هایم را بسته بودم.

[ سه شنبه نهم آذر ۱۴۰۰ ] [ 19:42 ] [ سید محمد کبیر حیدری ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس