پاتوق سخن
ایستگاه مطالب داغ سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، ادبی و قرآنی

زمستان سرد
 آسمان قیر اندود
ابرهای وحشی
و آسمان دل من
هماهنگ با او
چنان خسته و زار
انگار که رمق ندارد
و من در انتظار برف
بی هیچ پوششی
در کنجی نشسته ام
و سردی هوا همانند آمر مجنون
بر من مستولی بود
هی را میرفتم و مضطرب
مملو از تشویش
چرا نمی بارد
برف سفید، برف سفید
ناگهان گرمای برفی
آسمان وجودم را داغ کرد
آره گرمایی برف!
نرمک نرمک راه می رفتم
و اندک اندک می بارید
برف سفید، برف سفید
التیام تاریکی های وجودم...
برف های لرزان 
دانه دانه می آمد
و من هی لِه می شدم
و ها
هوا شناسی دروغ می گوید
زیرا آن روز را آفتابی
اما من در انتظار برف
و آن روز برفی بود
دیدن برف لذتی دارد
شرط آن که تماما نگاه شوی
آره
او بارید بر من
و اینگونه با آفتاب
بیگانه شدم
دلم می خواهد دیگر آفتابی نباشد
تا تو چاره¬ی جز باریدن نداشته باشی
زمستان می رود
و من باز هم در انتظار برف
برف سفید، برف سفید
محبوب من
دل بستن به تو
مثل شادمانی وصال است
که کوچه سردما
از گرمایی برف، عرق کرده بود
و من بی هیچ پوششی
بر صورت برف زل میزدم
و قطره قطره
می بارید ولی من آب می شدم
باز ببار
برف سفید، برف سفید

[ پنجشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۰ ] [ 13:34 ] [ سید محمد کبیر حیدری ] [ ]

ابرهای آسمان ما سترون بود
هیچ انتظار از آن نداشتیم
اما از بد بختی ما
هر روز 
باران سرخ حادثه می بارد
چه گران است بوی زندگی
بر مشام خون آلود
هر روز در کنار جاده های شهر
رقصِ بسمل
آن زمان که کودکی معصوم
در شعله بار صاعقه می سوخت
من زار می گریستم 
وز نهیب نحس بمب
گنجشک های تشنه هراسان 
تا شهر های دور پریدند 
جام آفتاب در افق ما بشکسته است
زینرو مدام مانوس تاریکی 
رستم داستان ما را
ضحاک دهر 
نیست و نابود کرد
و اینک تبر بر دست 
تک درختی امید را 
نشانه رفت
آن را شکست و
به شانه کرد
و آن سوی جوی قریه
باز هم نظاره دارد
هر زمان مرغ آرزو 
بر زندگی مان نزدیک می شود،
با بوغ و کرنای زشت
پراکنده سازد
صدای چه چه قناری باغ
دیگر شنیدنی نیست
دلم به وسعت زمین
اشک دارد و غم
هر روز عضو از بدنم 
گوسفند وار 
در منطق آنان
سلاخی می شود 
فقط یک گلون پر از درد 
و اندوه به سنگینی هندوکش 
و بلندی چون دماوند
مانده و بس
تا رمقی است
درد هزار گلون زخمی را می سرایم
نوای آنان باشم که به اجبار 
سرود شان را در گلوگاه 
خموش کرده اند
این مثلث ادامه دارد
قلم
درد
و من.
هموطن! 
می نویسم
با قلمی، درد ترا
منی که مابودیم
و میخواهند 
من من شویم
ما، ما میمانیم
تا من خواهان را
با خنجر ما
سر به نیست کنیم
جاوید باد
ما

[ شنبه یازدهم دی ۱۴۰۰ ] [ 19:19 ] [ سید محمد کبیر حیدری ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس